|

امروز يک مرده شور را ديدم انچنان زيبا مي شست که لکه اي هم باقي نمي ماند اما نمي دانم چرا پدرم از او خوشش نمي ايد ...
ومدام گريه مي کند و مادرم نيز نفرينش... او که مرد خوبي است، من دوستش دارم فقط کاش ناخن هايش را ميگرفت تمام بدنم را زخم کرد ...
دير يا زود همه خاطره ايم
|