نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





بیل گیتس در رستوران

 

بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد

بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟

پیشخدمت : من متعجب شدم ....

بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد در

درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !

 

گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comاو پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده امبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

 

 


[+] نوشته شده توسط mylove01 در 18:49 | ارسال نظر(0) |







عشق و زندگی

 

سرباز قبل از اينکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:((پدر و مادر عزيزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم.رفيقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بياورم.))

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:((ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم.)) پسر ادامه داد :

http://www.justourpictures.com/roses/imgs/red%20rose%201.jpg


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط mylove01 در 18:31 | ارسال نظر(0) |







زن

" زن "

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند


ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است


و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني 


در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو


او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي


او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني


 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط mylove01 در 20:05 | ارسال نظر(0) |







فرشته بیکار

فرشته بیکار "

مردی خواب عجیبی دید. او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته است و به کارهای آنها نگاه میکند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند باز میکنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته پرسید : شما چکار میکنید؟


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط mylove01 در 19:19 | ارسال نظر(0) |







دختر وشیطان

 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 


 

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان ناامیدی را نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود :شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای. اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را ......دختر نخستین گره را باز کرد و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


[+] نوشته شده توسط mylove01 در 19:57 | ارسال نظر(0) |







post

 


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

 

 "پادشاه ثروتمند "

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد....

.

 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط mylove01 در 19:27 | ارسال نظر(0) |







بمان

" بمان "

 

امدنت را يادم نيست.

 

 

بيصدا امدي بي انکه من بدانم

 

بي اجازه ماندي بي انکه من بخواهم

اما اکنون ذره ذره ي وجودم ماندنت را تمنا ميکند

 
مهمان نا خوانده ي قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارم

بمان براي باور من که لحظه لحظه ي زندگي خويش را با تو پيوند زده ام

بمان که سخت دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط mylove01 در 18:47 | ارسال نظر(0) |







داستانهای کوتاه وجالب

" ترس و خنده ؟ "

 

 

یکی تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.
وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم... می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره. تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس
اومدن تو. یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می
دادیم سوار ماشین ما شده بود!


[+] نوشته شده توسط mylove01 در 18:38 | ارسال نظر(0) |







تولد حضرت مهدی مبارک

 

 

تولد حضرت مهدی را به همه شما دوستان عزیز تبریک عرض مینمایم

وقتی میگیم خدا کند که بیایی شاید او می فرماید خدا کند که بخواهید . . .

 

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد / ویرانه نه آنست که

فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت صد بار بنا گشت و

دگر بار فرو ریخت. . .

 

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات / بر جان و دل صبور

مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست / بهر فرج و ظهور مهدی

صلوات . . .


[+] نوشته شده توسط mylove01 در 19:12 | ارسال نظر(0) |







حکایت قورباغه

حکایت قورباغه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو

قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما

قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج

شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها

شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها

فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج

شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق

می کنند.


[+] نوشته شده توسط mylove01 در 16:10 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1...4041424344...49صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران