نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





سگ و گرگ

پسرك با عصبانيت وارد خانه شد و دنبال يك چوب مي گشت. پدربزرگش او را صدا كرد و گفت: "اتفاقي پيش آمده رامين جان؟"

رامين يازده ساله گفت: بله پدربزرگ...،دوستم مرا عصباني كرده و ميخواهم يك چوب پيدا كنم و او را بزنم...

پدربزرگ لبخندي زد و نوه اش را كنار كشاند و گفت: " با عصبانيت در هيچ كاري خصوصا براي غلبه بر دشمنت موفق نخواهي شد "

بگذار مثالي برايت بزنم رامين جان.

فرض كن در وجود تو يك گرگ و يك سگ بسته باشند و تو بخواهي به كمك يكي از آنها بر دشمنت غلبه كني، اگر زنجير گرگ را باز كني، ابتدا خود تو را مجروح مي كند و بعدا به سراغ دشمنانت مي رود... تازه معلوم نيست پس از مجروح كردن تو، به سراغ دشمنت برود!

اما اگر سگ را آزاد كني، چون حيوان باشعور و باوفايي است، مطمئن باش به تو لطمه نمي زند و فقط به دشمنت حمله مي كند...

حالا يادت باشد كه «عصبانيت» همان گرگ است و «تفكر» هم سگ مي باشد، به نظر خودت تو بايد از سگ استفاده كني يا گرگ؟؟؟

پسرك فكري كرد و گفت: حق با شماست... نبايد عصباني شوم و بهتر است سگ را آزاد كنم.

بيست و پنج سال بعد:

پيرمرد توي ويترين كتاب فروشي به كتاب نوه اش خيره شده بود كه رويش نوشته شده بود: سگ يا گرگ؟ انتخاب كنيد!



[+] نوشته شده توسط mylove01 در 22:25 | ارسال نظر(0) |



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران